در تاریخ ۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
امشب ساعت حدودای ساعت ۹:۳۰ یه نینی دیگه به جمعمون اضافه شد.کازرونی پانزدهم به جمعمون خوش اومدی. با آرزوی بهترینها برای تو در کنار مامان و بابای خوبت.
به مامان و بابای این نورسیده هم تبریک میگم انشاالله که قدمش پرخیر و برکت باشه.
راستی آقا مجید ما هم برای اولین بار عمو شدن، یه تبریک ویژه.
در تاریخ ۰۷ / ۱۰ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
هویج و لیمو رو کابینت مونده ۱۰ دقیقه بعد غلغله مورچه هست اونوقت از صبح تا ظهر سفره پهنه دارم قند میشکنم حتی یه دونه مورچه هم پاشو نذاشته رو سفره
در تاریخ ۲۲ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
اول از همه بگم که شکر خدا دیشب دکتر گفت عمل آقاجان خوب انجام شد و حالا منتظریم تا هوش بیایند.
قضیه از این قراره که دیشب وقتی رفتم بیمارستان و رفتم تو بخش جراحی قلب دیدم اثری از مامان و اینا نیست که نیست، توی تابلویی هم که اسم مریضا و شماره اتاقشون روشه اصلا اسم آقاجان نبود هی نگاه کردم، هی نگاه کردم، دوباره، دوباره، دلم تو رخت گفتم چطو شده که اسم آقاجان اینجا نیست و هیچکدوم از همراهیا هم نیستن خدایا! رفتم دم ایستگاه پرستاری و گفتم آقای خیاطیان کجان؟ گفتن زیر عملن. گفتم کجا هستن؟ در ورودیی را نشونم داد و گفت اونجا؛ یکی دو قدم رفتم جلو بعد گفنم برم تو؟ گفت برو، منم رفتم تو. پشت در از این لباس سبزا آویزون بود و چند تا کفش مردونه و زنونه هم بود من هم به خیال اینکه بقیه تو این راهرو منتظرن عمل آقاجان انجام بشه یتا از این لباسها را پوشیدم ورفتم جلوتر یعنی دنبال مامان و اینا مگشتم یهو دیدم دم در اتاق عمل وایسادم فقط دکترا را دیدم یهو یتا پرستار اومد گفت اینجا چکار مکنی؟ گفتم پرستاره دم ایستگاه پرستاری گفت بیام تو. خلاصه غرض اینکه اتفاقی و ندونسته تا دم اتاق عمل هم رفتم و با اینکه دکترا را دیدم اما اصلا ندیدم.
بعدش آقا مرتضی گفتم که من یهو روما برگردوندم دیدم اینجا واسیده گفتم الان پس میفته؛ چطو اومدی تو؟ منم براشون گفتم که چطو شده.
——————————–
پ ن ۱: دفعه اول موقع امتحان رانندگی بود که دم بریدگی افسر گفت دور بزن، منم راهنما زدم و آیینه بغل را نگاه کردم تا اومدم حرکت کنم یهو یتا ماشین (پیکان آبی) به سرعت از کنارم رد شد یعنی در حدی که اگر یکی دو ثانیه زودتر حرکت کرده بودم بنگ کوبونده بود بغل ماشین تو بریدگی که توقف کردم افسر گفت برو پایین پرسیدم اینجا؟ وسط بریدگی؟ گفت آره، منم به خیال اینکه فهمیده و ردم کرده منتظر بودم پرونده م را بده دستم؛ نداد، گفنم پرونده م. گفت اگر موخوای بدمت. گفتم نه خیلی ممنون. خندید و من امتحان رانندگی قبول شدم. :دی
پ ن ۲: عوض دفعه اول امتحان که از بریدگی که دور زدم پیاده م کرد و پرونده م داد دستم. گفتم چرا؟ گفت برای شروع حرکت عوض دنده یک گذاشتی دنده سه! حالا کی بعد اینکه دور زدم و پارک کردم و اینا. حالا به هر حال.
——————-
بازم التماس دعا
در تاریخ ۲۰ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه

چند وقتیه که دکترها به آقاجان توصیه کردند که باید قلبشون رو عمل کنند هرچه زودتر بهتر اما مامانی دلشون رضا نمیده هروقت صحبتش شده آقاجان رو منع کردند اما آقاجان که ظاهرا تصمیمشون برای عنل قطعی بوده دیروز صبح رفتن بیمارستان برای کنترل دارویی و انجام آزمایش و آنژیو و کارهای قبل از عمل. از دیروز که مامان گفتن آقاجان رفتن بیمارستان دلم به قول سیده ملیکا آشور میزنه حتی دیشب هم نتونستم خوب بخوابم؛ نگرانم، همه نگرانند، نگران آقاجان با اون سابقه شون که اونو یه معجزه میدونیم.
خلاصه مقصود اینکه آقاجان عزیز ما همین روزها باید عمل بشن؛ عمل قلب، شاید همین فردا
التماس دعا
در تاریخ ۱۳ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
سید علیمحمد تو بغلمه، سیده ملیکا در حال بازی داره چند بیت از نوحههایی رو که تو مدرسه میخونن رو زمزمه میکنه. بچههام اینجان کنارم با خندههاشون میخندم و جون میگیرم دوستشون دارم خیلی همونجور که هر مادر و پدری بچهها شو دوست داره اینو تو اینترنت میبینم: جوانان بنی هاشم بیایید …
یک آن در ذهنم نقش میبنده ام البنبن بیپسر، علیاکبر، علیاصغر شیرخواره، طفل سه ساله، مادر بیشیر، بیداد گرما، کودکان تشنه، خون، شمشیر، نیزه … و این اشکها هستند که سرازیر میشن
حقیقتش دلم میخواد خیلی چیزا بنویسم اما نمیدونم چطوری فقط فکر میکنم چجوری طاقت آوردن اون روز همه اون زنها و مردهای بزرگ
در تاریخ ۰۸ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
بالاخره از خونه خودمون به اینترنت وصل شدم
منتظر پستهای بعدی من باشیــــــــــــــــــــــــــــــــد.
با سپاس فراوان از داداش جان
و همچنین آقای حامدی
در تاریخ ۱۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
وقتی هوش اومدم و آوردنم بالا به مامان گفتم زنگ بزنن بچهم رو بیارن، دو-سه باری زنگ زدن اما خبری نشد خودم زنگ زدم گفتم نقاشزاده هستم چند بار زنگ زدیم چرا بچهم رو نمیارید؟ گفت الان میاریمش و چند دقیقه بعد علیمحمد پیشم بود. وقتی آوردنش پرستار پرسید بچه اولته؟ گفتم نه یکی دیگه هم دارم. خندید و گفت همهمون فکر کردیم بجه اولته که اینقدر واسه دیدنش عجله داری! گفتم بچه آدم که اول دوم نداره آدم همهشونو دوست داره.
——————————————————-
پن*: حالا میفهمم بچهی من، بچهمه. واسه یه مادر اول و دوم و سوم نداره. کاش اینو وقتی بچه بودیم هم میفهمیدیم، کاش بچههامون هم اینو میفهمیدن قبل از اینکه خودشون مامان-بابا بشن.
پن**: سر ملیکا وقتی داشتم هوش میومدم یادمه که چندبار از پرستار پرسیدم «بچهم سالمه؟» اما این بار رو یادم نمیاد فقط یادمه وقتی پرستار اومد وضعیتم رو چک کنه اینو ازش پرسیدم چواب داد «آدره سالمه خانم، چند بار میپرسی؟»


در تاریخ ۰۳ / ۰۳ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه

*****************
روز زن بر هر زن، خواهرزن، برادرزن، پدرزن، مادرزن، سوزنزن، آمپولزن، پنبهزن، بیلزن، زیرآبزن و بقیه زنها مبارک
*****************
پن: پارسال که حس و حال داشتم و شخ و سفت بودم کیک رنگینکمون هم درست کردم اما امسال حس و حال داشتم ولی چون چغاله بادوم داشتم نتونستم.
در تاریخ ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
الان ساعت۱۲:۰۳دقیقه روز دوشنبه ۰۱-فروردین-۱۳۹۰ هست. من و ملیکا بیداریم؛ ملیکا داره با تشکا و روی مبل بازی میکنه.
دارم فکر میکنم به خودم، به سالی که گذشت، به کارهایی که تو سال گذشته انجام دادم، به کارهایی دلم میخواست انجام بدم و به هر دلیلی نشد و به کارهایی که انجام ندادم و حتی دلم نمیخواست انجام بدم. به سید مجید، به ملیکا، به نینی تو راهم که شش ماهه مهمون دلم شده، به شادیهایی که هر بار فهمیدم یه مهمون کوچولو به دلم اومده داشتم، به اضطراب و شعف دنیا اومدن نینی؛ به شادیهایی که تو این سال واسهمون رسید، به غصههایی که داشتیم. حتی سالهای قبلتر، به اونایی که پیشمون بودند و امسال دیگه نیستند.
به بزرگ شدن دخترم و خواهر بزرگتر شدنش و به ننه شدن خودم که به قول ملیکا حالا دیگه بزرگ شدم و ننه (مامان) دو تا بچه شدم و به تارهای سفیدی که کمکم خودشون رو نشون میدن.
به اینکه روزها چقدر تند میگذرن، به اینکه در هر نگاه دخترم رو بزرگتر از نگاه قبل میبینم. به زندگیم، به گذشتهم و به آیندهم؛ فکر میکنم و فکر میکنم و سرم گیج و منگ میشود از احساس خوابآلودگی… افسوس ملیکا هنوز بیداره و فکر میکنم هنوز حالا حالاها قصد خوابیدن نداره. (۱۲:۳۷)
———————————-
پن: و بیدار ماند تا ساعت ۳ و خوردهای که دیگه بیهوش شد الان به قول مامان فکر کنم دیگه تا عصر بخوابه.
در تاریخ ۱۰ / ۱۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
بحث از آن ور آبها شروع شد و رسید به این ورا… که حضور پدر در حین زایمان بسیار کمک کننده است. تفسیرها و تعبیرها. شاید روزی این کار در زایشگاههای ما رایج شود. اما هنوز ممکن نیست و اگر ممکن بود چطور میشد؟ همانطوری که دیشب شد!؟
زن جوان از لحظه ورودش به لیبر فقط جیغ زد. خیال میکرد هرچه بیشتر جیغ بزند، بچه زودتر متولد متولد میشود. حدود ۱۲ ساعت تار حنجره پاره کرد و مخ همه را گاز زد تا بالاخره لحظه تولد نوزاد رسید.
در این لحظه رویایی که زن جوان به تخت زایمان منتقل شد، شروع کرد به مقاومت در برابر خروج جنین از مجرای تولد. تمام عضلات و استخوانهایش را جمع میکرد، همه بافتهای بدنش قفل شده بود.
شش نفری سعی کردیم وضعیت مناسبی به اندامهایش بدهیم تا به نوزاد صدمه نرسد اما فایدهای نداشت. چیف کشیک درمانده پیشنهاد کرد:«همسرش رو صدا کنیم، شاید از نظر روحی ساپورتش کنه و اینقدر مقاومت نکنه. الانه که با پاهاش بچه رو خفه کنه.»
یکی از آقایان انترنها زحمت کشید و دوید به سالن انتظار و لحظهای بعد مردی آمد هراسان و وحشتزده از حضور خودش در یک سلاخخانه؛ اول ترسید، نمیدانست چه اتفاقی افتاده که زنش مثل یک شکار گرفتار، دست و پا میزند و چنگ میاندازد، گاز میگیرد و خون از وجودش جاریست و سر نوزاد گیر کرده میان راه و همه درمانده از کمک به تولد بچه. بعد که مرد خودش را پیدا کرد، به فریاد از زنش پرسید:«تهمینه! تو چی میگی؟» تهمبنه جیغ زد:«درد دارم… دارم میمیرم. وای!وای!»
در میان بهت همه ما مرد دو سیلی محکم به صورت زنش کوبید. اول صدای شرق شرق کشیدهها… بعد یک سکوت کوتاه… بعد صدای گریه نوزاد که بالاخره مقاومت مادرش شکسته شده بود و اجازه داده بود او هم این دنیا را ببیند.
یکی از انترنها گفت:«این هم از همراهی مردهای ایرانی»
(به نقل از روزنامه اطلاعات خانواده-شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۹-شماره۲۴۹۷۳-صفحه ۳)