روز از نو . . .
مینویسم از خود تا نگویند از خود هیچ نگفت … .
میگویم از غصه هایم تا نگویند در دلش جز شادی مهمانی نبود …
چه کسی غم دلم را خواهد فهمید در زمانه ای که فریاد دلم را با خنده ای به دیگران نشان میدهم …
چه کسی مرا خواهد خواند در روزگاری که خود برای دلتنگیهایم مرهمی نمی یابم …
چه باید گفت در دنیایی که بر روی لبها خنده کمرنگ شده و کمتر کسی خنده را به یاد دارد؟ در سرزمینی که دلها پر از نگفته هاست. تبسمی هرچند کوتاه و گذرا بر لب می آورم که برای لحظاتی غم را ز یادشان ببرم و غم خود را کمرنگتر نمایم … .


چرا آبجی گله غمناکی؟ اینو ببین:
http://louzi.ir/clip/labkhand-khoda/