خداوندا پریشانم
نمیدونم مخم چه ایراد فنی پیدا کرده. همیشه از اینکه عاطفی بودم احساس رضایت میکردم. اما حالا نمیدونم چرا دائم داره فاصه م با آدما بیشتر و بیشتر میشه! شایدم من دارم از آدمیت بیرون میام؟ در هر حال نمیدونم چه اتفاقی داره برام میفته مثل این میمونه که توی یه باتلاق گرفتار شده باشم. هرچی بیشتر سعی میکنم تا فاصله ها رو کم کنم بیشتر از اونا دور میشم. هرچی بیشتر تلاش میکنم کمتر نتیجه میگیرم. همیشه دوست داشتم از شادی و هیجان دیوونه بشم و فریاد بکشم اما حالا حتی اگه بهش فکر هم بکنم اشک تو چشام جمع میشه.
نه! این اون چیزی نیست که من دوست داشتم تو روابطم با دوستان و نزدیکانم داشته باشم. فکر میکنم اطرافیانم نمتونن منو بپذیرند. فکر میکنم کسی دلش نمیخواد رابطه نزدیکی با من داشته باشه.
فکر میکنم اون کتابی شدم که نخونده باید دورش انداخت.


چرا این فکرا مکنی آواجی؟ میدونی همین فکرا هه که مخت رو به قول خودت تعطیل کرده؟!
سلام آبجی گلم
اگه اینطوری فکر می کنی بهتره یه کم برگردی عقب. از اول مرور کنی. شاید یه چیزهایی رو نادیده گرفتی! به نظر من فکر کن ببین چه چیزی اشتباه بوده! شاید به زندگی به دید دیگه ای نگاه می کردی و حالا اون رو جور دیگه ای میبینی. یه کم دیدت رو با زندگی هماهنگ کن.
البته اینم در نظرداشته باش که ممکنه تو درباره دیگران و فاصله گرفتنت از اونها اشتباه کنی!
اینم بگم، که ما همگی خیلی دوستت داریم.
خیا کنم یه ویروسی افتاده تو مخ نقاشیا!!!! نه؟
چتون شده؟؟
ببین اولا که اگه از آدمیت (آدمای معمولی) بیرون بیای باید جشن بگیری چون وارد صنف ملائک میشی!! اونوقته که وقت پروازه. تازه دلت بخواد.
ما خو هرچی دست و پا مزنم تو گِل دنیا موندم. تو را همیشه بخاطر این روحیه ات ستایش مکردم.
ببین یه وقت به اطرافیانت بدبین نشده باشی که سرچشمه این فکرا بشه. بدبینی هم بد دردیه، خاطیری رو حقایق رو بد جوری می پوشونه.
مواظب خودت باش لااقل برا خاطر ……