مادربزرگی که دوست داشت پیتزا بخورد
مادربزرگی که دوست داشت پیتزا بخورد.
مادربزرگی که ترشی درست میکرد.
مادربزرگی که سرکه میانداخت.
مادربزرگی که بادام میشکست.
مادربزرگی که پسته و گردو هم میشکست.
مادربزرگی که دوست داشت همیشه کمی چای دم کند، فقط کمی.
مادربزرگی که نخود و لوبیاها را خوبٍ خوب میشست.
مادربزرگی که دوست داشت برود باغ.
مادربزرگی که شنبهها را دوست داشت.
مادربزرگی که میخواست “کانال اذون” را ببیند.
مادربزرگی که دوست داشت برنامههای آقای قرائتی را ببیند.
مادربزرگی که …………..
مادر بزرگی که همه دوستش داشتند.
دلم برایش تنگ شده؛ خیلی.


من هم دلم تنگ شده.
همین چند روز پیش بود که یه سری از عکسهای آبیبی را نگاه میکردم.
چقدر جاشون خالیه این روزها … چقدر …
:`(
منم
جایش در خانه ما هنوز هم خالیست. خیلی. کاش بیشتر قدرش را دونسته بودم. اما این یک تجربه برای اینکه مادر بزرگهایی که داریم رو قدر بدونیم.مگه نه؟
خدا رحمتشون کنه فاطمه جانم،
دوستانم می گن:سولماز!تو یک مادربزرگ توپ می شی!می گم چرا!می گن:بس که هوای همه رو داری!اما انگار کسی نیست که من خوب بشم از هوای اون!
از خدا غافل نبود.
خوشرو بود و مهربان، همه را به درستی راهنمایی میکرد، پشتیبان بیپناهان بود و همه اینها او را از یاد فقرا غافل نمیکرد و…..
خیلی خوبی های دیگه
و…….
براش جشن تولد میگرفتیم.
خداوند رحمتش کند مادربزرگ دوست داشتنی.
واقعاً که چقدر جاشون خالیه.
دل من هم….
خدا رحمتشون کنه