نوش جونتون …
یکی از همکارام به نام آقای «خ» تعریف میکرد:
چند وقت پیش به اتفاق ده یازده نفر دیگه رفته بودیم نصر آباد بگردیم (البته بدون وسیله نقلیه) در راه برگشت از جاده خاکی که میومدیم سر جاده اصلی و نسبتاً راه زیادی بود و بچهها همه خسته؛ یهو دیدیم یه وانتی که راننده مسنی داشت داره میاد. دست بالا کردیم، ایستاد و همه ریختیم بالا عقب وانت سوار شدیم. یخورده هویج و زردک عقب وانت بود چند تاشو تمیز کردیم ( نه بابا آب کجا بود با دست!) و خوردیم. وقتی سر جاده از وانت پیاده شدیم به راننده گفتم دستت درد نکنه که رسوندیمون راستی بچهها چندتا از زردکها رو خوردن (یعنی راضی باش) راننده هم برگش و گفت: عیبی نداره، اینارو خر هم نمیخوره! نوش جونتون.
و ما بودیم که کف جاده پهن شدیم و روده بر …
O-<–<
>–>-O
O-<–<


خب مثل خوشه میمونه که آدما عاشقشن اما معمولا خر میخوره
خوب تعارف زده
)))))