بهترین عید فطر
چهار سال پیش تو یه همچین روزی واسه اولین بار تو رو در آغوش کشیدم و بخاطر داشتنت خدا رو شکر کردم؛ کوثر کوچک من و خیر کثیر زندگی من، دخترم.
حالا این روزها سعی میکنم تو را اینجور صدا بزنم: سیده ملیکا، سیده خانم، سادات خانم، گاهی هم از سر غفلت ملیکا و ملیکا جان و اونوقت میترسم که کوتاهی کرده باشم در حق تو و ظلم کرده باشم به خودم و آرزویم بخاطر فراموش کردن اینکه سادات بودنت را جایی میان اسمت بگنجانم. آرزویی که چند سال پیش تنها آرزو بود و اکنون با حضور تو و بابات گوهری هست که در سینه میفشارمش و به یادم میاره که خدا چقدر بزرگه و اونوقت بازم خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم.
حالا هنوزم بعد از ۴ سال، دائم با دیدنت و با وجود شیطنتهایی که میکنی و از دیوار صاف میری بالا. بادیدن گریه های معصومانه ت و با شنیدن صدای خنده مستانه ت بی اختیار بغض گلوم رو میگره؛ حالا دیگه بعد از ۴ سال خوب یاد گرفتم که این بغض شیرین رو واسه خودم نگه دارم، یاد گرفتم که نذارم بویی ازش. ببری آخه نگاهت به چشمامه و اونقدر دل کوچولوت مهربونه که اگه اشکم رو ببینی یا حتی بغضم رو یا حتی نه قبل از اون، حس کنی که بغضم رو، اشکای تو هم سرازیر میشه
آره هر سال عید فطر که میرسه، نه! رمضون که میرسه دلم میلرزه که نکنه در حق این امانت خدا کوتاهی کرده باشم. یادمه بخوبی: بهمن ۸۵، عید غدیر، مشهد، پابوس امام رضا، سرما و برف و بستنی، هدیه خدا، امانت حق، شروع زندگی یه موجود کوچولو در بطن من …
تموم شد، شروع شد- ترس جاشو به امید داد، دلهره به زندگی، اظطراب به هیجان، غم به شادی، بغض به بغض، خفقان به تولد، کابوس به رویا، عذاب به حیات، سختی به سختی
اینجا رو هم بیبینید


سلام دختر خاله
خوشحالم از اینکه خدا به همه ما لطف و عنایت خودش را ارزانی داشته ملیکای تو(سیده ملیکا البته من چون دخترعموش هستم غمی نی) علی سلاله، محمدصدرای فرشته زهرا و نازنین و زینب من که شروع اون دوتای دیگه هم بود
خداراشکر که ….