خراشهای عشق مادر

چندسال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از تماشای شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا میکند، وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش [...]

همیشه یادت باشه

اگر یه جا دیدی چند تایی از آدمها وایسادنو از ۲ تا آدم حرف میزنن و یکی  میگه حقش بود .اون یکی میگه خودش کرد .اون یکی میگه دل نداشت .یکی دیگه میگه نمیفهمه و داره چوب نفهمیشو میخوره: یادت باشه: آدما فقط حرف میزنن … فکر نمیکنن همین آدما با حرفاشون حق و ناحق [...]

آگهی: نی‌نی گلابی گمشده

اول سلام. مثّ اینکه برگشتم؛ این چند روز خیلی زود گذشت. جای همگی بسیار خالی بود. ای بد نبود، روی هم رفته خوش گذشت و خاطرات هم!!! یکی اینکه غصّم شد که مامانی و حاجی نتونسن بیان ولی خوب دیگه کاری داشتند که واجبتر بود و کاریش هم نمیشه کرد. دیگه اینکه خیلی باحال بود [...]