چه کیفی دارد …

ای کاش هنوز بچه بودیم. یاد اون روزایی که با صادق توی حیاط خونه با هم ماشین بازی میکردیم به خیر. بیشتر یه کلید ورمی‌داشتیم، پشت سر من وامستاد وانگار که بخواد ماشین روشن کنه کلید رو روی پشت من می‌چرخوند و اونوقت من که مثلا ماشین بودم و روشن شده بودم دور حیاط می‌دویدم [...]