حواس پرت

امروز صبح طبق معمول ناهار را آمده کردم و چون باید یه آمپول هم میزدم نیم ساعتی هم زودتر از خونه زدم بیرون وقتی رسیدم محل کارم به هوای همیشه کارت کشیدم که چشمام چارتا شد: … بیق بیق … … ۰۰۷ … … OK … … 5:58 … با خودم گفتم اَه دوباره این [...]

بهترین عید فطر

چهار سال پیش تو یه همچین روزی واسه اولین بار تو رو در آغوش کشیدم و بخاطر داشتنت خدا رو شکر کردم؛ کوثر کوچک من و خیر کثیر زندگی من، دخترم. حالا این روزها سعی میکنم تو را اینجور صدا بزنم: سیده ملیکا، سیده خانم، سادات خانم، گاهی هم از سر غفلت ملیکا و ملیکا [...]