در تاریخ ۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
امشب ساعت حدودای ساعت ۹:۳۰ یه نینی دیگه به جمعمون اضافه شد.کازرونی پانزدهم به جمعمون خوش اومدی. با آرزوی بهترینها برای تو در کنار مامان و بابای خوبت. به مامان و بابای این نورسیده هم تبریک میگم انشاالله که قدمش پرخیر و برکت باشه. راستی آقا مجید ما هم برای اولین بار عمو شدن، یه [...]
در تاریخ ۲۲ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
اول از همه بگم که شکر خدا دیشب دکتر گفت عمل آقاجان خوب انجام شد و حالا منتظریم تا هوش بیایند. قضیه از این قراره که دیشب وقتی رفتم بیمارستان و رفتم تو بخش جراحی قلب دیدم اثری از مامان و اینا نیست که نیست، توی تابلویی هم که اسم مریضا و شماره اتاقشون روشه [...]
در تاریخ ۲۰ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
چند وقتیه که دکترها به آقاجان توصیه کردند که باید قلبشون رو عمل کنند هرچه زودتر بهتر اما مامانی دلشون رضا نمیده هروقت صحبتش شده آقاجان رو منع کردند اما آقاجان که ظاهرا تصمیمشون برای عنل قطعی بوده دیروز صبح رفتن بیمارستان برای کنترل دارویی و انجام آزمایش و آنژیو و کارهای قبل از عمل. [...]
در تاریخ ۱۳ / ۰۹ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
سید علیمحمد تو بغلمه، سیده ملیکا در حال بازی داره چند بیت از نوحههایی رو که تو مدرسه میخونن رو زمزمه میکنه. بچههام اینجان کنارم با خندههاشون میخندم و جون میگیرم دوستشون دارم خیلی همونجور که هر مادر و پدری بچهها شو دوست داره اینو تو اینترنت میبینم: جوانان بنی هاشم بیایید … یک آن [...]
در تاریخ ۱۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
وقتی هوش اومدم و آوردنم بالا به مامان گفتم زنگ بزنن بچهم رو بیارن، دو-سه باری زنگ زدن اما خبری نشد خودم زنگ زدم گفتم نقاشزاده هستم چند بار زنگ زدیم چرا بچهم رو نمیارید؟ گفت الان میاریمش و چند دقیقه بعد علیمحمد پیشم بود. وقتی آوردنش پرستار پرسید بچه اولته؟ گفتم نه یکی دیگه [...]
در تاریخ ۰۳ / ۰۳ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
***************** روز زن بر هر زن، خواهرزن، برادرزن، پدرزن، مادرزن، سوزنزن، آمپولزن، پنبهزن، بیلزن، زیرآبزن و بقیه زنها مبارک ***************** پن: پارسال که حس و حال داشتم و شخ و سفت بودم کیک رنگینکمون هم درست کردم اما امسال حس و حال داشتم ولی چون چغاله بادوم داشتم نتونستم.
در تاریخ ۲۹ / ۱۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
الان ساعت۱۲:۰۳دقیقه روز دوشنبه ۰۱-فروردین-۱۳۹۰ هست. من و ملیکا بیداریم؛ ملیکا داره با تشکا و روی مبل بازی میکنه. دارم فکر میکنم به خودم، به سالی که گذشت، به کارهایی که تو سال گذشته انجام دادم، به کارهایی دلم میخواست انجام بدم و به هر دلیلی نشد و به کارهایی که انجام ندادم و حتی [...]
در تاریخ ۱۰ / ۱۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
بحث از آن ور آبها شروع شد و رسید به این ورا… که حضور پدر در حین زایمان بسیار کمک کننده است. تفسیرها و تعبیرها. شاید روزی این کار در زایشگاههای ما رایج شود. اما هنوز ممکن نیست و اگر ممکن بود چطور میشد؟ همانطوری که دیشب شد!؟ زن جوان از لحظه ورودش به لیبر [...]
در تاریخ ۲۰ / ۰۹ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
دستت را که به آسمان بردهای بالا بیا بگذار روی سرم، از خنکای آرامشت آرام میگیرم، سایهات دیگر سنگین نیست؛ چقدر فرق کردهای از دیروز …
در تاریخ ۱۸ / ۰۹ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
آدمیزاد است دیگر گاهی وقتها دلش خش میشود بخاطر داشتن چیزهای ناخش