در تاریخ ۲۱ / ۱۰ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
امشب ساعت حدودای ساعت ۹:۳۰ یه نینی دیگه به جمعمون اضافه شد.کازرونی پانزدهم به جمعمون خوش اومدی. با آرزوی بهترینها برای تو در کنار مامان و بابای خوبت. به مامان و بابای این نورسیده هم تبریک میگم انشاالله که قدمش پرخیر و برکت باشه. راستی آقا مجید ما هم برای اولین بار عمو شدن، یه [...]
در تاریخ ۱۳ / ۰۵ / ۱۳۹۰ بوسیله فاطمه
وقتی هوش اومدم و آوردنم بالا به مامان گفتم زنگ بزنن بچهم رو بیارن، دو-سه باری زنگ زدن اما خبری نشد خودم زنگ زدم گفتم نقاشزاده هستم چند بار زنگ زدیم چرا بچهم رو نمیارید؟ گفت الان میاریمش و چند دقیقه بعد علیمحمد پیشم بود. وقتی آوردنش پرستار پرسید بچه اولته؟ گفتم نه یکی دیگه [...]
در تاریخ ۱۸ / ۰۹ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
آدمیزاد است دیگر گاهی وقتها دلش خش میشود بخاطر داشتن چیزهای ناخش
در تاریخ ۲۸ / ۰۶ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
چهار سال پیش تو یه همچین روزی واسه اولین بار تو رو در آغوش کشیدم و بخاطر داشتنت خدا رو شکر کردم؛ کوثر کوچک من و خیر کثیر زندگی من، دخترم. حالا این روزها سعی میکنم تو را اینجور صدا بزنم: سیده ملیکا، سیده خانم، سادات خانم، گاهی هم از سر غفلت ملیکا و ملیکا [...]
در تاریخ ۱۳ / ۰۳ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
سلام! سلام! سلام! اول خدایا اول و دوم نداره خیلی نوکرتم…. دوم عید همه مبارک. سوم دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و میکیکیدم یعنی دیروز کیک درست کرده بودم دیشب وقتی رفتم خونه نینی گلابی را خوابوندم و شام شوشو هم دادم رفتم سراغ کیکیدن. کیکیدن یعنی که کیک را خوشجل موشجلا بکنی. و [...]
در تاریخ ۰۲ / ۰۳ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
زندگی یعنی اینکه بخوابی کنار بچهت و سرت رو بذاری رو دستاش و خوابت ببره از قصه گفتنهای فی البداههش.
در تاریخ ۰۹ / ۰۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
- نخور! آش نخور! میوه نخور! اصلا هیچی نخور! – دستشویی نرو! – جیغ بزنِ بلندتر! اینجوری فایده نداره! محکمتر جیغ بزن! – گریه کن! اَه اینجور خو گریه نمکن. بلد نیستی گریه کنی؟ – بکن بکن بکن … – نکن نکن نکن … – بله بله بله … – نه نه نه … – [...]
در تاریخ ۲۵ / ۱۱ / ۱۳۸۸ بوسیله فاطمه
این اولین مشقی هست که ملیکا به اسم مشق نوشته
در تاریخ ۱۸ / ۱۱ / ۱۳۸۸ بوسیله فاطمه
مگه تو زن منی؟ (موقعیت: بابا از بازار برگشته و جلو تلوزیون زیر پتو لم داده و ملیکا هم کنارش دارز کشیده و مامان روی مبل. بابا میره که نماز بخونه) / بابایی جای من را نگه دار تا من نمازم را بخونم و بیام. ـ باشه! : ملیکا من بیام سر جای بابا؟ ـ [...]