در تاریخ ۱۰ / ۱۲ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
بحث از آن ور آبها شروع شد و رسید به این ورا… که حضور پدر در حین زایمان بسیار کمک کننده است. تفسیرها و تعبیرها. شاید روزی این کار در زایشگاههای ما رایج شود. اما هنوز ممکن نیست و اگر ممکن بود چطور میشد؟ همانطوری که دیشب شد!؟
زن جوان از لحظه ورودش به لیبر فقط جیغ زد. خیال میکرد هرچه بیشتر جیغ بزند، بچه زودتر متولد متولد میشود. حدود ۱۲ ساعت تار حنجره پاره کرد و مخ همه را گاز زد تا بالاخره لحظه تولد نوزاد رسید.
در این لحظه رویایی که زن جوان به تخت زایمان منتقل شد، شروع کرد به مقاومت در برابر خروج جنین از مجرای تولد. تمام عضلات و استخوانهایش را جمع میکرد، همه بافتهای بدنش قفل شده بود.
شش نفری سعی کردیم وضعیت مناسبی به اندامهایش بدهیم تا به نوزاد صدمه نرسد اما فایدهای نداشت. چیف کشیک درمانده پیشنهاد کرد:«همسرش رو صدا کنیم، شاید از نظر روحی ساپورتش کنه و اینقدر مقاومت نکنه. الانه که با پاهاش بچه رو خفه کنه.»
یکی از آقایان انترنها زحمت کشید و دوید به سالن انتظار و لحظهای بعد مردی آمد هراسان و وحشتزده از حضور خودش در یک سلاخخانه؛ اول ترسید، نمیدانست چه اتفاقی افتاده که زنش مثل یک شکار گرفتار، دست و پا میزند و چنگ میاندازد، گاز میگیرد و خون از وجودش جاریست و سر نوزاد گیر کرده میان راه و همه درمانده از کمک به تولد بچه. بعد که مرد خودش را پیدا کرد، به فریاد از زنش پرسید:«تهمینه! تو چی میگی؟» تهمبنه جیغ زد:«درد دارم… دارم میمیرم. وای!وای!»
در میان بهت همه ما مرد دو سیلی محکم به صورت زنش کوبید. اول صدای شرق شرق کشیدهها… بعد یک سکوت کوتاه… بعد صدای گریه نوزاد که بالاخره مقاومت مادرش شکسته شده بود و اجازه داده بود او هم این دنیا را ببیند.
یکی از انترنها گفت:«این هم از همراهی مردهای ایرانی»
(به نقل از روزنامه اطلاعات خانواده-شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۸۹-شماره۲۴۹۷۳-صفحه ۳)
در تاریخ ۲۰ / ۰۹ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
دستت را که به آسمان بردهای بالا بیا بگذار روی سرم،
از خنکای آرامشت آرام میگیرم،
سایهات دیگر سنگین نیست؛
چقدر فرق کردهای از دیروز …
در تاریخ ۱۸ / ۰۹ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
آدمیزاد است دیگر گاهی وقتها دلش خش میشود بخاطر داشتن چیزهای ناخش
در تاریخ ۱۱ / ۰۷ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
برای پرهام عزیز دعا کنید لطفاً چهارشنبه عمل داره
در تاریخ ۳۱ / ۰۶ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
امروز صبح طبق معمول ناهار را آمده کردم و چون باید یه آمپول هم میزدم نیم ساعتی هم زودتر از خونه زدم بیرون وقتی رسیدم محل کارم به هوای همیشه کارت کشیدم که چشمام چارتا شد:
… بیق بیق …
… ۰۰۷ …
… OK …
… 5:58 …
با خودم گفتم اَه دوباره این دستگاه خرابه چقه همش این دستگاه جلو عقب مشه.
خب ظاهراً از دیشب ساعتها رو یه ساعت کشیدن عقب و بنده از اونجایی که هوش و حواسم رفته هوا اصلاً یادم نبود که قراره چنین اتفاقی بیفته!
اینه که میگم هوش و حواسم رفته آسمون!
——————————————————————————————–
حواس پرت به روایت مترجم گوگل:
This morning the usual lunch and when I have time I’d mates ahead of half time knocked out when I reached home, my workplace air, which always drew the card was in my eyes Charta:
Byq Byq … …
… 007 …
… OK …
5:58 … …
I told myself, oh how it all again, this ruins the device behind the device s front.
Well apparently for hours last night so I now I pull back and aware of the intelligence and went there where the air was not even going to remember this happen!
Thing I say is aware intelligence and the sky is gone!
در تاریخ ۲۸ / ۰۶ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
چهار سال پیش تو یه همچین روزی واسه اولین بار تو رو در آغوش کشیدم و بخاطر داشتنت خدا رو شکر کردم؛ کوثر کوچک من و خیر کثیر زندگی من، دخترم.
حالا این روزها سعی میکنم تو را اینجور صدا بزنم: سیده ملیکا، سیده خانم، سادات خانم، گاهی هم از سر غفلت ملیکا و ملیکا جان و اونوقت میترسم که کوتاهی کرده باشم در حق تو و ظلم کرده باشم به خودم و آرزویم بخاطر فراموش کردن اینکه سادات بودنت را جایی میان اسمت بگنجانم. آرزویی که چند سال پیش تنها آرزو بود و اکنون با حضور تو و بابات گوهری هست که در سینه میفشارمش و به یادم میاره که خدا چقدر بزرگه و اونوقت بازم خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم.
حالا هنوزم بعد از ۴ سال، دائم با دیدنت و با وجود شیطنتهایی که میکنی و از دیوار صاف میری بالا. بادیدن گریه های معصومانه ت و با شنیدن صدای خنده مستانه ت بی اختیار بغض گلوم رو میگره؛ حالا دیگه بعد از ۴ سال خوب یاد گرفتم که این بغض شیرین رو واسه خودم نگه دارم، یاد گرفتم که نذارم بویی ازش. ببری آخه نگاهت به چشمامه و اونقدر دل کوچولوت مهربونه که اگه اشکم رو ببینی یا حتی بغضم رو یا حتی نه قبل از اون، حس کنی که بغضم رو، اشکای تو هم سرازیر میشه
آره هر سال عید فطر که میرسه، نه! رمضون که میرسه دلم میلرزه که نکنه در حق این امانت خدا کوتاهی کرده باشم. یادمه بخوبی: بهمن ۸۵، عید غدیر، مشهد، پابوس امام رضا، سرما و برف و بستنی، هدیه خدا، امانت حق، شروع زندگی یه موجود کوچولو در بطن من …
تموم شد، شروع شد- ترس جاشو به امید داد، دلهره به زندگی، اظطراب به هیجان، غم به شادی، بغض به بغض، خفقان به تولد، کابوس به رویا، عذاب به حیات، سختی به سختی
اینجا رو هم بیبینید
در تاریخ ۰۸ / ۰۶ / ۱۳۸۹ بوسیله فاطمه
برای بار بیستم این پیامک واسم رسید:
ختم ۳۱۳ میلیون صلوات جهت ظهور آقا. سهم شما ۱۴ صلوات و پیامک به ۵ شیعه منتظر به حق آقا قسمت میدم سرسری نگیر و برای ۵ نفر بفرست مطمین باش تا ۵ روز خبر خوبی میشنوی……….
حالا با یه کم، کم و زیاد تقریبا همش همینه. والا من که هر نوبت صلواتش رو فزستادم ولی پیامک رو نه. خداوکیلی بگین این دیگه چه صیغه ایه تازگیا باب شده؟! من که اعتقادی بهش ندارم اصلا در کل فکر میکنم این کار خود مخابرات باشه باسی از مریم بپرسم!!! حساب کنین اگه ۲۰٪ اونایی که موبایل دارن اینو بفرستن چقدر میره تو جیبشون!؟
یه وقتی بود که رو کاغذ مینوشتن و مینداختن تو خونه ها که فلانی خواب دید همچین و فلانی انجام نداد شب مرد فلانی انجام داد روز مرد …
بابا چی بگم والا!! دلت میخواد بفرستی بفرست، قسمت دیه چیه؟ نکن خوبیت نداره!!